پاییز که برسد می شود هزاران رنگ را از درونش بیرون آورد. رنگ های گرمی که می شود آنها را در آغوش گرفت و محکم درونش هاف کرد.

بعد روی نقش رنگی آنها نقشی از عاشقانه های زیبا کشید. عاشقانه برگهایی که به خاطر درخت رنگ میبازند،همان برگهایی که میوه های درخت را در آغوش گرفته اند،وقت خوابش رسیده و برای شکوفا شدن نیاز به خواب دارد.

تمام تابستان را سرپا ایستاده و میوه های رنگی اش به ثمر رسیده اند نوبت آن رسیده است تا که ذره ای از هیاهو دور باشد،میخوابد تا دوباره در صور بدمند و بیدارش کنند.

حال فقط دوست دارد بار تابستانش را برزمین نهد.

یک سبد عاشقانه زیبا،که حاصل دوست داشتن خاک،برگ،ریشه است،حاصل تمام ایستادن ها و صبوری ها است.

دلش برای نوازش های گرم باران تنگ شده است،قطره هایی که به شوق بوسیدن شاخه هایش از هم پیشی می گیرند و می‌شود آرام گرفتنشان را روی نوک شاخه آخر دید.

عطر خاک که به مشامش می‌خورد خیالش راحت می‌شود که وقت خوابیدن رسیده،وقت آن است که خودش را به باد و برف و سرمای زمستان بسپارد. به امید اینکه بیدار شود و عاشقانه هایش را از سر بگیر.باران که ببارد او خوابیده است.

۱۰مهر۱۳۹۹پنجشنبه

1 دیدگاه

    • دیدگاهتان را بنویسید

      نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *